![]() |
![]() |
|
|
ازم پرسید منو بیشتر دوست داری یا زندگی رو ؟ گفتم زندگی رو قهر کرد و رفت ولی نمی دونست که خودش همه ی زندگیمه
************************* دست بر زلفش زدم شب بود و چشمش مست خواب در بغل تنگش گرفتم تا برآمد آفتاب گفتمش خورشید سر زد ماه من بیدار شو گفت : تا من بر نخیزم کی بر اید آفتاب
گفتی بمان می خواستم اما نمی شد گفتی بخوان بغض گلویم وا نمی شد گفتم که می ترسم من از سحر نگاهت گفتی نترس ای خوب من اما نمی شد
می خواستم نا گفته هایم را بگویم یا بغض می امد سراغم یا نمی شد گفتی که تا فردا خداحافظ ولی آه آن شب نمی دانم چرا فردا نمی شد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 0:47 توسط یاسی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1385 خرداد 1385 |
|
RSS
|